تبليغاتX
جراحتهای تنهایی


جراحتهای تنهایی

I alone love the unseen in you

 

I CAME TO SAY A WORD

 

MY SPIRIT is to me a companion who

 

comforts me when the days grow heavy

 

upon me . who consoles me when the

 

afflictions of life multiply

 

Who is not a companion to his spirit is an

 

enemy to pepole . And he who seems not

 

in his self a friend dies despairing . For life

 

springs from within a man and comes not

 

from without him

 

من براي گفتن حرفی به میان شما آمده ام

 

روح من ، براي من رفیقی است که مرا ، هنگام

 

روزهاي سخت و سنگین ، دلداري می دهد ؛ و هنگام

 

فزونی یافتن غم هاي زندگی تسکین می بخشد .

 

کسی که همدم روح خود نباشد ، دشمن مردم

 

است .

 

کسی که در خویشتن خویش دوستی را نمی یابد ،

 

آکنده از نا امیدي خواهد مرد . زیرا زندگی از درون

 

انسان می جوشد نه ازبیرون او .

 

I came to say a word and I shal utter it

 

Should death take me ere I give voice

 

the morrow shall utter it

 

For the morrow leaves not a secret

 

. hidden in the book of the Infinite

 

I came to live in the splendour of Love

 

and the light of Beauty

 

Behold me then in life, pepole annot

 

separate me from my life

 

Should they put out my eyes I would

 

listen to the songs of love and the

 

melodies of beauty and gladness . Were

 

they to stop my ears I would find joy in

 

the caress of the breeze compounded of

 

beautys fragrance and the sweet breaths

 

of lovers

 

من آمده ام تا حرفی را بگویم و آن را خواهم گفت.

 

اگر پیش از به زبان آوردن آن ، مرگ مرا دریابد

 

فردا آن را بر زبان می آورد . زیرا فردا هیچ رازي را

 

در کتاب ابدیت پنهان نمی گذارد .

 

من آمده ام در شکوه و روشنایی عشق و زیبایی ،

 

زندگی کنم .

 

من این جایم ، زنده ؛ مردم نمی توانند مرا از

 

زندگیم تبعید کنند .

 

اگر آنها چشمانم را در آورند من به نجواي عشق و

 

نغمه هاي زیبایی و سرور گوش خواهم سپرد . اگر

 

آنها بخواهند مرا از شنیدن بازدارند ، من وجد و

 

سرور را در نوازش نسیم خواهم یافت که

 

آمیخته اي است از رایحۀ زیبایی و

 

حلالاوت نفس هاي عاشقان .

 

And if I am denied the air I will live with

 

my spirit , for the spirite is the daughter

 

of love and beauty

 

I came to be for all and in all . That which

 

alone I do today shall be proclaimed

 

before the people in days to come

 

. tomorrow will say whit many ,

 

و اگر هوا را از من دریغ کنند من با روحم زندگی

 

خواهم کرد ، زیرا روح ، خواهر عشق و زیبایی است .

 

من آمده ام تا براي همه و در میان همه باشم .

 

روزهایی خواهند آمد که آنچه من اکنون در خلوت

 

خویش انجام می دهم ، در

 

پیشگاه مردم آشکار و باب خواهند شد .

 

و آنچه من امروز با یک زبان می گویم ، فردا آن را با

 

زبان هاي بی شمار باز خواهد گفت .

نوشته شده در Tue 17 Jan 2012ساعت 5:47 PM توسط سحر . پ . باران| |

 

suffering needs more dare

 

than deat

 

Napeleon

 

رنج بردن بیشتر از مردن

 

جرات و جسارت می خواهد

ناپلئون

نوشته شده در Tue 17 Jan 2012ساعت 5:39 PM توسط سحر . پ . باران| |

 

او مرا بی شک گمان با دیگری می برد

 

که به سوی من شتابان بود

 

من چرا بودم شتابان سوی او

 

این را ندانستم

نوشته شده در Tue 17 Jan 2012ساعت 5:35 PM توسط سحر . پ . باران| |

 

و این منم زنی تنها

 

در آستانه فصلی سرد

 

در ابتدای درک هستی آلوده زمین

 

و یاس ساده و غمناک آسمان

 

و ناتوانی این دستهای سیمانی

نوشته شده در Tue 17 Jan 2012ساعت 5:33 PM توسط سحر . پ . باران| |

 

در قماری سر مهر تو دلم باخت بیا

 

زخم عشق تو دگر کار مرا ساخت بیا

 

درد طوفان صفت آمد و مرا ویران کرد

 

هجرت اسبی شد و بر نعش دلم تاخت بیا

 

گر چه عمری بر غم سنگ صفت استادم

 

زخمت آخر دلم از پای بینداخت بیا

 

سالها با سپر صبر دل من جنگید

 

آنقدر تیر زدی تا سپر انداخت بیا

 

گر طبیبا بر بیمارت غمت باز آیی

 

برد شیرین شودم تلخی این باخت بیا

 

گرید از داغ نگار آنکه به اشکم خندید

 

دلم از داغ تو بر خنده نپرداخت بیا

 

گرچه ویرانه دل را غمت آتش زد و رفت

 

دل بیچاره من سوخت ولی ساخت بیا

 

بی بها شد دلم از رفتن و بی مهری تو

 

چه بهایی سحر از هجر تو پرداخت بیا

 

                                                   سحر . پ . باران

                                               سروده شده در مرداد ۸۶

نوشته شده در Tue 17 Jan 2012ساعت 5:31 PM توسط سحر . پ . باران| |

 

کوچه لخت است و تنش را سرما

 

چون عزیزی باز در بر می کشد

 

دست من بی جان به روی دفترم

 

می نویسد جمله ای و ناز دفتر می کشد

 

خسته است از من قدیمی دفترم

 

بس که جانش را به غم آلوده ام

 

بس که با اشعار تلخ و بی امید

 

باعث آزار جانش بوده ام

 

نم نم این بارش بی انتها

 

خسته جانم را به تنگ آورده است

 

من به حسرت مرده ام در چنگ غم

 

او تو را بی غم به چنگ آورده است

 

                                           سحر . پ . باران

                                        سروده شده در دیماه ۸۲

نوشته شده در Tue 17 Jan 2012ساعت 5:26 PM توسط سحر . پ . باران| |

 

در بین تمامی انسانها تنها عقل است که

 

به عدالت تقسیم شده است

 

زیرا همه معتقدند که به اندازه کافی عاقل هستند

نوشته شده در Tue 17 Jan 2012ساعت 5:22 PM توسط سحر . پ . باران| |

 

دانم که دوست نداری مرا ولی

 

عشق تو چشم مرا کور کرده است

 

گشتی تو دور زمن در گذار عمر

 

لعنت بر این زمان که تو را دور کرده است

 

دوران عاشقی گذشت و دگر مرد در دلت

 

آن شور عشق و تب شعله نیاز

 

در چنگ شب کنم این آرزو که باز

 

روشن شود ز روی مهت آسمان ناز

 

مویم سپید گشت و دلم پاره پاره است

 

رفتی و با تو رفت عزیزم سرور من

 

کردی شتاب و ندیدی به چشم خویش

 

هجرت شکست قامت و قلب و غرور من

 

                                       سحر . پ باران

                                سروده شده در شهریور ۸۳

نوشته شده در Tue 17 Jan 2012ساعت 5:19 PM توسط سحر . پ . باران| |

 

چشم بر راه تو ماندم من

 

در تمام فصلهای سرد و گرم و سبز و بارانی

 

نه به همراه بهار سبز برگشتی

 

نه به وقت رویش بی شرم تابستان

 

منتظر ماندم به راهت من

 

خسته جان در پیله ای از جنس تنهایی

 

فصلها رفتند بی فرجام

 

و زمستانی دگر در انتظار تو

 

گرچه می دانم که بی تو بگذرد این فصل دیگر بار

 

بر تن من جامه ای از صبر

 

در نگاهم پیله اندوه

 

آرزوهایم چو برف پاک

 

در میان آتش دوری خسته جان دادند

 

و شراب کهنه عشقم

 

ناب و هفت سالست چون هجرت

 

سال ها رفتند و این آتش نشد خاموش

 

آه از این انتظار من

 

آه از این چشم باران ریز

 

آه از این قلب از احساس غم لبریز

 

                                             سحر . پ باران

                                        سروده شده در دیماه ۸۳

نوشته شده در Tue 17 Jan 2012ساعت 5:15 PM توسط سحر . پ . باران| |

 

کسی که کردارش

 

او را به جایی نرساند

 

افتخارات خاندانش نیز

 

او را به جایی نخواهد رسانید

نوشته شده در Tue 17 Jan 2012ساعت 5:8 PM توسط سحر . پ . باران| |


Design By : Night Skin