جراحتهای تنهایی
I alone love the unseen in you
I CAME TO SAY A WORD MY SPIRIT is to me a companion who comforts me when the days grow heavy upon me afflictions of life multiply Who is not a companion to his spirit is an enemy to pepole in his self a friend dies despairing springs from within a man and comes not from without him من براي گفتن حرفی به میان شما آمده ام روح من ، براي من رفیقی است که مرا ، هنگام روزهاي سخت و سنگین ، دلداري می دهد ؛ و هنگام فزونی یافتن غم هاي زندگی تسکین می بخشد . کسی که همدم روح خود نباشد ، دشمن مردم است . کسی که در خویشتن خویش دوستی را نمی یابد ، آکنده از نا امیدي خواهد مرد . زیرا زندگی از درون انسان می جوشد نه ازبیرون او . I came to say a word and I shal utter it Should death take me ere I give voice the morrow shall utter it For the morrow leaves not a secret . I came to live in the splendour of Love and the light of Beauty Behold me then in life separate me from my life Should they put out my eyes I would listen to the songs of love and the melodies of beauty and gladness they to stop my ears I would find joy in the caress of the breeze compounded of beautys fragrance and the sweet breaths of lovers من آمده ام تا حرفی را بگویم و آن را خواهم گفت. اگر پیش از به زبان آوردن آن ، مرگ مرا دریابد فردا آن را بر زبان می آورد . زیرا فردا هیچ رازي را در کتاب ابدیت پنهان نمی گذارد . من آمده ام در شکوه و روشنایی عشق و زیبایی ، زندگی کنم . من این جایم ، زنده ؛ مردم نمی توانند مرا از زندگیم تبعید کنند . اگر آنها چشمانم را در آورند من به نجواي عشق و نغمه هاي زیبایی و سرور گوش خواهم سپرد . اگر آنها بخواهند مرا از شنیدن بازدارند ، من وجد و سرور را در نوازش نسیم خواهم یافت که آمیخته اي است از رایحۀ زیبایی و حلالاوت نفس هاي عاشقان . And if I am denied the air I will live with my spirit of love and beauty I came to be for all and in all alone I do today shall be proclaimed before the people in days to come . و اگر هوا را از من دریغ کنند من با روحم زندگی خواهم کرد ، زیرا روح ، خواهر عشق و زیبایی است . من آمده ام تا براي همه و در میان همه باشم . روزهایی خواهند آمد که آنچه من اکنون در خلوت خویش انجام می دهم ، در پیشگاه مردم آشکار و باب خواهند شد . و آنچه من امروز با یک زبان می گویم ، فردا آن را با زبان هاي بی شمار باز خواهد گفت . suffering needs more dare than deat Napeleon رنج بردن بیشتر از مردن جرات و جسارت می خواهد ناپلئون او مرا بی شک گمان با دیگری می برد که به سوی من شتابان بود من چرا بودم شتابان سوی او این را ندانستم و این منم زنی تنها در آستانه فصلی سرد در ابتدای درک هستی آلوده زمین و یاس ساده و غمناک آسمان و ناتوانی این دستهای سیمانی در قماری سر مهر تو دلم باخت بیا زخم عشق تو دگر کار مرا ساخت بیا درد طوفان صفت آمد و مرا ویران کرد هجرت اسبی شد و بر نعش دلم تاخت بیا گر چه عمری بر غم سنگ صفت استادم زخمت آخر دلم از پای بینداخت بیا سالها با سپر صبر دل من جنگید آنقدر تیر زدی تا سپر انداخت بیا گر طبیبا بر بیمارت غمت باز آیی برد شیرین شودم تلخی این باخت بیا گرید از داغ نگار آنکه به اشکم خندید دلم از داغ تو بر خنده نپرداخت بیا گرچه ویرانه دل را غمت آتش زد و رفت دل بیچاره من سوخت ولی ساخت بیا بی بها شد دلم از رفتن و بی مهری تو چه بهایی سحر از هجر تو پرداخت بیا سحر . پ . باران سروده شده در مرداد ۸۶ کوچه لخت است و تنش را سرما چون عزیزی باز در بر می کشد دست من بی جان به روی دفترم می نویسد جمله ای و ناز دفتر می کشد خسته است از من قدیمی دفترم بس که جانش را به غم آلوده ام بس که با اشعار تلخ و بی امید باعث آزار جانش بوده ام نم نم این بارش بی انتها خسته جانم را به تنگ آورده است من به حسرت مرده ام در چنگ غم او تو را بی غم به چنگ آورده است سحر . پ . باران سروده شده در دیماه ۸۲ در بین تمامی انسانها تنها عقل است که به عدالت تقسیم شده است زیرا همه معتقدند که به اندازه کافی عاقل هستند دانم که دوست نداری مرا ولی عشق تو چشم مرا کور کرده است گشتی تو دور زمن در گذار عمر لعنت بر این زمان که تو را دور کرده است دوران عاشقی گذشت و دگر مرد در دلت آن شور عشق و تب شعله نیاز در چنگ شب کنم این آرزو که باز روشن شود ز روی مهت آسمان ناز مویم سپید گشت و دلم پاره پاره است رفتی و با تو رفت عزیزم سرور من کردی شتاب و ندیدی به چشم خویش هجرت شکست قامت و قلب و غرور من سحر . پ باران سروده شده در شهریور ۸۳ چشم بر راه تو ماندم من در تمام فصلهای سرد و گرم و سبز و بارانی نه به همراه بهار سبز برگشتی نه به وقت رویش بی شرم تابستان منتظر ماندم به راهت من خسته جان در پیله ای از جنس تنهایی فصلها رفتند بی فرجام و زمستانی دگر در انتظار تو گرچه می دانم که بی تو بگذرد این فصل دیگر بار بر تن من جامه ای از صبر در نگاهم پیله اندوه آرزوهایم چو برف پاک در میان آتش دوری خسته جان دادند و شراب کهنه عشقم ناب و هفت سالست چون هجرت سال ها رفتند و این آتش نشد خاموش آه از این انتظار من آه از این چشم باران ریز آه از این قلب از احساس غم لبریز سحر . پ باران سروده شده در دیماه ۸۳ کسی که کردارش او را به جایی نرساند افتخارات خاندانش نیز او را به جایی نخواهد رسانید
| Design By : Night Skin |

